تنها امید زندگیم لیلیاتنها امید زندگیم لیلیا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره

lilia my little angel

نامه ایی ازمامان خورشید پیر برای لیلیای جوان..............

روزي كه تو مرا در دوران پيري ببيني، سعي كن صبور باشي و مرا درك كني... اگر من در هنگام خوردن غذا خود را كثيف مي كنم، اگر نميتوانم خودم لباسهايم را بپوشم، صبور باش. و زماني را به خاطر بياور كه من ساعتها از عمر خود را صرف آموزش همين موارد به تو كردم. اگر در هنگام صحبت با تو، مطلبي را هزار بار تكرار مي كنم، حرفم را قطع نكن و به من گوش بده. هنگامي كه تو خردسال بودي، من يك داستان را هزار بار براي تو مي خواندم تا تو به خواب بري. هنگامي كه مايل به حمام رفتن نيستم، مرا خجالت نده و به من غر نزن. زماني را به خاطر بياور كه من براي به حمام بردن تو به هزار كلك و ترفند متوسل مي شدم. هنگامي كه ضعف مرا در استفاده از تكنولوژي جديد مي بيني، به من فرصت فراگيري ...
10 آبان 1390

سخنرانی لیلیایی

وای خدایا چقدر من خوشمزه شدم همش اقون اقون می کنم با اون صدای فسقلیم جیغ وداد راه میندازم و دل همرو میبرم تازه بابا متین زنگ میزنه صدامو واسه مامان عصی و عمه مریم میزاره میگه دخترم داره سمفونی اجرا میکنه اونوقت همش فربون صدقم میرن منم کیف می کنم یه عالمهههههههههههه مامانمم که دیگه نگواز صداهای من همچین ذوق میکنه که نگووووووووووووووووووووو تازش عادت دارم همش دست بقیرو بگیرم بزارم رو صورت واییییییییییی خدا چقذر نینی بودن سخت ولی شیرینه ...
8 آبان 1390

فرشته ای به نام دریا

لیلیا دختر عزیزم میخوام برات از یه فرشته بگم از یه فرشته ای که یه روزی اونم مامانش 9 ماه به عشق دیدنش سختی کشیده و لحظه شماری کرده اما............. 6 سال پیش 28 شهریور ماه فروزان (دوست مامان) دختری به دنیا اورد که از جنس بهشت بود اون دختر دچار معلولیت جسمی بود سندرم دان(مونگولیسم) معلولیت جسمی دریا صد درصد اما روح بزرگ اون منو شیفته خودش کرد فروزان دوست وهمساییه طبقه پایین مامان میتا بود و دختر کوچولوش دریا از 3 سالگی با من بزرگ شد روزای خوبی با هم سپری کردیم روزایی که فقط و فقط دریای کوچولو کنارم میشست و اشکامو پاک میکرد دل گرفتمو شاد می کرد وبه من امیئ زندگی میبخشید هنوزم با این که خونه مامان میتا عوض شده فروزان دریارو میاره پیشم خیلیم ت...
8 آبان 1390

سنجش شنوایی

مامانم هفته پیش منو برد بیمارستان صارم واسه سندش چنوایی بعدم ازم هی عسک گرفت اون خانم دتکره هم بهم دوا داد تا من لالا کنم بعدشم به مامانیم گفت دخملت هیچ مشتلی ندالهههههههههه فقط مامان میتای هیوونی نالاحته من بود میگفت چلا به بچم دوا دادی خانم دتکر ........حالا عسکامو ببینید لفطا...................   ...
8 آبان 1390

النگو

امروز با باباجون و مامان میتا و مامان خورشید رفتیم بیرون باباجون واسم ٢ تا النگو خوشگل خرید بعد مامانیم دستم کرد باباجون بزرگ که شدم میپرم بوست میکنم اخه الان من و مامانی همشش پیشه شما و مامان میتا هستیم میبینم که چقدر منو بغل میکنیدو راه میبرید گردش میبرید حموم میبرید تازه یه وقتایی که من مامانیمو اذیت منیکنم مامانی عصبانی میشه شما مامانیو دعوا می کنید که منو دعوا نکنه فعلا تشکر مامانیو پذیرا باشید تا من بزرگ شمو کلی بوستون کنم اینم از عسک النگوام ...
29 مهر 1390

لالا کردن

من خیلی خیلی خوشخوابم اینقدر ناناز می خوابم که نگو همش مامانم قربونم میره هی چیلیک چیلیک ازم عسک می گیره هی میگم مامانی نکن اخه چقد عسک می گیری خوب بسه دیگهاما چه کنم از دست مامانی........ حالا بگم براتون از خوابیدنم من دیگه عادت کردم مامانی بیاد صورتشو بچبسونه بهم تا لالا کنم اینقدر نگاش میکنم تا لالام بگیره البته من یه چندتایی عادتای دیگم دارم پتو خرسیمو می کشم رو صورتم محکمم بغلش میکنم دوستش دارم حالا بریم چنتا از عسکای لالا کردن منو ببینیم پستونک خوشمزه دوست خوبم   ...
25 مهر 1390

لیلیا 3 ماهه شد

عزیزم 3 ماهگیت مبارک باشه 5شنبه 14 مهر رفتیم پیش دکتر باوریان واسه چک اپ دکتر گوشیو میزاشت روی قلبت معاینت کنه تو می خندیدی قلقلکت میومد دکتر کلی کیف کرد قد:60 سانتی متر وزن:5400 کیلو گرم دور سر :37 عزیزم جدیدا گریه هات بیشتر شده ولی بازم تو خیلی خوردنی و شیرینیییییییی همه عاشقتن بابا جون از دبی اومد شما رو دید کلی کیف کرد بوست کرد یه لبلس خرسی خوشکلم واست اورد خاله بابایی هم اومد اونم واست یه پیرن خوشگل اورد عمه مریم میگه بابا عکسای جدید لیلیارو بزارید من تا امروز درگیر شما بودم اما امروز همرو میزارم دوست دارم عزیزم تو خیلی خوبو معصومی ...
17 مهر 1390

اولین خنده با صدا

امروز 3شنبه 6 مهر 1390 یه انقلاب بزرگ رخ داد شما با صدا خندیدی کیف کردم توی این مدت که ننوشتم خونه مامان جون بودیم2 هفته شد که اسباب کشی کردن دیشب اومدیم خونه خودمون یه عالمه بی قراری کردی نمی دونم شاید دلت واسه مامان جون تنگیده بود خستم خیلی زیاد دیشب شما نذاشتی مامی بخوابههههههههههههه از بس هر کار بلد بودی کردی گریه استفراغ گلاب به روتون و وووووو اما همش با یه لبخندت از یاد میره عروسکم خیلی خیلی دوست دارم
6 مهر 1390

واکسن لعنتی

عزیزم امروز رفتیم واکسن 2 ماهگیتو نوش جون کردی با مامان میتا رفتیم من که توی اتاق نیومدم بیرون وایسادم تا صدای گریت اومد زدم به گریه الانم 38 درجه تب داری دارم دق می کنم به خدا از بس که تو مظلومی مامانی الان تو بغل باباییی خونه مامان میتاییم غمگینم از تبت بمیرم واسط ...
14 شهريور 1390