قشنگترین روز زندگیم
دخترم1 ساعت بعد از تولد


صبح روز ١٤ همه اومدن بیمارستان
بابا متین مامان میتا مامان عصی فرشید شهره بابا بزرگ سر کار بود و منتظر خبر که بدو بیاد بیمارستان
بردنم واسه آخرین سونوگرافی شما اماده بودی واسه اومدن توی هفته38 بودی 38 هفته و 4 روز.
دکتر نادری زنگ زد بیمارستان و گفت خورشید خانومو اماده کنید واسه عمل.....
با گریه از همه خدافظی کردم و بردنم توی زایشگاه.همه بهم می گفتن مامان کوچولو چرا اینقدر می ترسی با این که خوشحال بودم اما از ترس میلرزیدم.
دکتر نادری اومد بردنم توی اتاق تا آمادم کنن گفتن یکم بعد بابا متین هم می یاد.دکتر بیهوشی اومد اول باهام حرف زد که نترس ما از کمر به پایینو سر می کنیم تو هیچی نمی فهمی یکم که آروم شدم امپولو زد توی کمرم که احساس کردم کمرمو پاهام دارن داغ میشنو سنگین خلاصه من داشتم از ترس میلرزیدم که خنکی بتادینو روی بدنم حس کردم و فهمیدم که عمل شروع شد
دکتر نادری همش باهام حرف میزد تا اینکه بابا متین با لباس گان اطاق عمل اومد بالای سرم و دستمو گرفت از ترس نشناختمش یهو شیکممو فشار دادنو صدای گریه شما پیچید تو اطاق بردن تمیزت کردن و آوردنت صورتتو چسبوندن به صورتم ترسم تموم شد میخواستم بغلت کنم فقط گریه میکردم.عاشقت شدم.چقدر روز قشنگی بود.


قشنگترین روز زندگیم
